تبلیغات
قاصدک

قاصدک

روان نویسها معمولا روان نمی نویسند

 

اسباب کشی

 

نوشته شده توسط:بهروز تجلی

      به علت برخی اشکالات ساختاری در سامانه ی (( میهن بلاگ )) ، از ساعت 24 فردا مورخه         8/ 5/89 ، وبلاگ قاصدک با عنوان (( واژه )) به آدرس زیر منتقل می شود و خوانندگان عزیز می توانند نوشته های بعدی این نویسنده را در این وبلاگ بخوانند . با تشکر

www.vaaje.blogspot.com



طبقه بندی ای از نگاه من

 

نوشته شده توسط:بهروز تجلی

     درابتدا خواهش می کنم هر آنچه داخل پرانتز نوشته شده است را با ریتم خودش بخوانید تا حسش دربیاید . با تشکر

         آهنگها ، یا بهتره بگم آهنگ های پاپ ، اونم نه از منظر تخصصی ، به دو دسته ی شاد وغمگین تقسیم می شن . و هر کدوم از این دو دسته خودشون  به چند دسته تقسیم می شن . آهنگ های شاد که یه سریاشون به درد رقصیدن و مهمونیا و عروسیا می خورن ( آفتاب نشی باز بری زیر ابرا ، مروارید نشی بری ته دریا ، رودخونه نشی بری قاطی سیلا ، اگه اینجوری بشه ، واویلا ... / لب تو مزه ی قنده بوسه هات مثل عسل ، حرف تو ترانه و گفتنیات مثل غزل ، چشم تو سیاهه مثل شب شب پر ستاره ، خم ابروی تو رو قوس قزح نداره ...) ، یه دستشون همینطوری خوشن و حال آدم و جا میارن ( همه چی آرومه ، من چقد خوشحالم ، پیشم هستی حالا ، به خودم می بالم ... / بیا بریم اونجا که شباش بوی تو باشه تو هواش ، باد که میاد رد شه بره بریزه سر ستاره هاش ...  ) و بعضیاشون مسخره بازین و تیکه های بامزه دارن ( ووووی ، وای چه هلویی ، چه چشای بلویی اووف داری تو چه برو رویی .. / یکی هست توشون قشنگ ، می برمت اوشون فشم کیلید ویلا رو بهت میدم ، اگه با کسی جز من برقصی میامو بیییبت میدم ... ) . هرکدوم یه کاربردی دارن و یه جایی مورد استفاده قرار می گیرن یه وقتام خیلی حال می ده !

      اما دسته ی دوم ، یعنی آهنگای غمگین به دسته های بیشتری تقسیم میشن . که به بیان چند دسته از اونا می پردازیم و سعی می کنم با مثال جلو برم که مطلب خوب جا بیفته . دسته ی اول که کلا به زمانه و زندگی ناسزا می گه و از همه چیز و همه کس گله داره ( زندگی رو باختی دل من ، مردم و شناختی دل من ... / به حرفم گوش کن یا رب ، به دردم گوش کن یا رب ، اگر بیهوده می گویم مرا خاموش کن یا رب ... ) . اما دسته های بعدی از معشوق گله دارن و خیلی با کل زندگی و زمانه مشکل ندارن و معتقدن اگر معشوق به نحوی با اونا می ساخت زندگی خوبی رو می داشتن . در یکی از این دسته ها که میشه دسته ی دوم آهنگای غمگین و دسته ی اول شکواییه های معشوق ، می شنویم که عاشق و معشوق هر دو هم را به شدت می خواستند و به هم علاقه مند بودند ، ولی جبر زندگی به اونا مجال وصال نداده ، یا مسافرتی پیش اومده ، یا مرگی ، یا مریضی و از این جور صحبتا ( می خوام که وقتی خوابیم ، کنار تو بشینم ، اگر یه وقت خوابم برد بازخواب تو رو ببینم ... . البته از این چند بیت منظور رو دریافت نمی کنید ، گرفتن منظور مستلزم دیدن کلیپ ویدئوی این ترانه است که در آن متاسفانه عاشق جان به جان آفرین تسلیم می کند هر چند به وصال رسیده و در حالیکه تا آخرین لحظات فکر می کنید این معشوق است که می خواهد جان خود را به جان آفرین تسلیم کند ولی زهی خیال باطل / الهی که شفا پیدا کنی تو ، واسه دردات دوا پیدا کنی تو ... . که در آن گویا معشوق از نوعی بیماری نامشخص رنج می برد )  اما این دسته مثل اون دسته ی قبلی نیست چون تو اونا اصلا معشوقی در کار نیست ، دسته ی قبلی کلا شاکی اند .

     دسته ی دوم از شکواییه های معشوق ، دسته ایست که در آن با یک عشق یک طرفه مواجهیم ( من که تو آسمون تو حتی ستاره ندارم ، کجا برم که بی تو من یه راه چاره ندارم ... / اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش ، اگه تویی اون که فقط دلم می خواد ، منو ببخش . این شعر دوم واقعا احساسات من رو جریحه دار می کند به خصوص اونجا که می گه منو ببخش اگه همش می سپرمت دست خدا ، اگه پیش غریبه ها ... نمی تونم خودمو کنترل کنم ، یا اونجا که می گه ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم !  پس بقیش رو نمی نویسم تا بغضم نترکیده و برای معشوق فوق که با عاشق مذکور این چنین رفتار کرده که به راستی دل آدم ریش می شود ، مرگی زجر آور آرزو دارم و شما رو به یک رقص تانگوی زیبا با این ترانه توصیه می کنم ، باشد که در آن لحظه به یاد من باشید ! ) . در دسته ی سوم که کثیف ترین قسمت این طبقه بندی هم هست ما با یک خیانت مواجهیم که معمولا از جانب معشوق صورت می گیرد و زندگی را به کام عاشق چون جام زهر می کند (اونی که می خواستم  دل ازم بریدو ، بین گلا یه گل تازه چیدو ، به اونی که دلش می خواست رسیدو با غم و غصه منو آشنا کرد . اونی که می خواستم منو برد بهشت و ، اسم منو رو سردرش نوشت و بهونه کرد بازیه سرنوشت و تو شهر رویاهام منو رها کرد . اونی که می خواستم منو برد از یادو رفت پیش اون کس که دلش می خواد و زد زیر عشقش که یادش نیاد و مثل همه آدما بی وفا شد / یا شعر و کلیپ ویدئوی یاورهمیشه مومن که به راستی مو را به تن آدم راست می گرداند / چه لاک خوشرنگی چه آرایشی داری ...  شنیدم تو دیگه از ما خسته شدی ، شنیدم به کس دیگه ای وابسته شدی ... اصلا مگه می شه سلیقه ی شما بد باشه ... میگن خیلی با هم خوشید خب خدا رو شکر ... میگن شیفتش شدی تابع قانوناشی ...  که به نوعی ورژن جدید خیانت است ) .

       دسته دیگری که نوظهور است و کمی عجیب و به فکر خود من نرسیده بود و یکی از دوستان به من گوش زد کرد ، دسته ی با مزه ایست ! در این دسته عاشق بسیارعاشق است و یحتمل معشوق هم بسیار معشوق ، اما یا معشوق نمی داند معشوق است ( که تقریبا محال است ) یا عاشق و معشوق بنا به دلایلی که در زمان ها و مکان های مختلف فرق دارد به هم نمی گویند جریان از چه قرار است ، هر دو (( تغس یا تقس یا شاید هم طقث ، نمی دانم به هر حال امیدوارم منظور منتقل شود )) هستند و به هم نمی گویند تا خیال هردویشان و یک گروهی یا بلکه یک جهانی را راحت کنند ! این حالت آخرباعث سپیدی زودرس مو در ناحیه ی شقیقه می شود چون لحظه لحظه با شک و تردید همراه است و خلاصه بد حالتی است . برای این حالت آخر ترانه ای نیافتم و فرصت نشد از آن دوست هم بپرسم که مثالی بیاورد . شاید علت این است که هیچ شاعر و خواننده ای به این حالت گرفتار نشده که در باب آن یک شعری ، بیتی چیزی گفته باشد . آن دوست به این وبلاگ نمی آید ، اگر بیتی ، ترانه ای ، ویدئویی چیزی در این باب یافتید حتما در نظرات بگویید .

 



خاطرات من 2

 

نوشته شده توسط:بهروز تجلی

روز- خارجی – خیابان

      رانندگی می کردم ، برادر و دخترعمه و پسرعمه که سنشان روی هم به 20 نمی رسد عقب نشسته بودند و عمه هم با حفظ سمت به عنوان عمه ، کمک راننده بود . اتوبان بسیج را به سمت جنوب می رفتم تا بچه ها را به شهر بازی برسانم . متوجه راننده ی پراید بی تابی شدم که پشت سر من بود و با وجود ترافیک روان اتوبان مکررا بوق می زد و نور بالا می داد که راه را برای او باز کنم ، علی رغم میل باطنی ام که معمولا به همه راه می دهم نمی توانستم راه را برای او خالی کنم ولی او همچنان در تکاپوی گذشتن از من بود . از آینه چهره ی او را می دیدم ، پیراهنی خاکستری به تن داشت و مثل کارمندی ساده لباس پوشیده بود و ریش کوتاهی داشت . برادرم به عقب برگشت و او را دید و متوجه شدم بی خیال گذشتن از من شد و مشغول در آوردن شکلک های عجیب و غریب برای برادرم شد . به قیافه اش نمی خورد دارای این روحیه ی لطیف باشد . علی ( برادرم ) خوشش آمد و صدرا ( پسرعمه ) را صدا زد و دوتایی با آن مرد سرگرم شدند و آن مرد هم از بوق و چراغ زدن دست برداشت . لحظه ای حواسم از آینه پرت شد که شنیدم علی گفت : (( پلیسه ! )) آینه را نگاه کردم و چیزی شبیه بی سیم را دستش دیدم که نشان بچه ها می داد و به طریق خودش با آنها ارتباط برقرار کرده بود .  اندکی گذشت و ترافیک کاملا سنگین شده بود و متوقف شده بودیم . مرد را دیدم که نمی دانم برای چه ، شاید برای شاد کردن بچه ها ، یا به رخ کشیدن چیزی که نمی دانم دقیقا چه بود ، یا هشدار دادن به من که اگر راه ندهم چه بلایی سرم می آورد ، یا هرچیز دیگری ، یک دستبند را درآورد و جلوی نگاه بچه ها در هوا تاب می داد . خنده ی کوتاهی کردم و تحیر و تعجب علی و صدرا را نظاره گر بودم . حلما ( دخترعمه ) هم به آنها ملحق شد . علی با دستان کوچکش اسلحه ای ، مثل آنها که در هر لحظه از کودکی برای بازی با هم می ساختیم ) ساخت و به طرف او نشانه گرفت و با دهنش صدا و حالتی شبیه شلیک در آورد . آینه را می دیدم و ماشین اندک اندک به جلو می رفت . پیش خودم گفتم الان از کاپوت ماشین او یک اسلحه ی فوق سنگین بیرون می آید و به من شلیک می کند ، یا ماشینش موتور جت در می آورد و بر فراز ترافیک پرواز می کند و می رود . در همین اوهام بودم که دیدم یک اسلحه در دست آن مرد که حالا کاملا مرموز بود ، نه یک کارمند ساده ، است و به بچه ها نشان می دهد و کیفور می شود و می خندد و بچه ها هم خنده ای مشتاقانه می کنند و چون پلیس برای آنها بسیار محبوب است ، یا شاید تصور آنها از پلیس همانی است که شبها بیدار است و با دشمنا می جنگد در حالیکه ما خواب خوش میبینیم ، لحظه لحظه بر علاقه ی آنها به او افزوده می شد . ولی قطعا تصور من از پلیس آن چیزی نیست که آنها متصورند ، من پلیس هایی می شناسم که شبا می خوابند و خواب را از بقیه می گیرند ، با دشمنا متحد می شوند و با دوستان می جنگند و کافی است از میمیک صورت تو خوششان نیاید تا تو را روانه ی بازداشتگاه کنند یا ماشین را مصادره کنند چون حدس زده اند نیتت این است که برای نوامیس مزاحمت ایجاد کنی ! یا هرکس که اسلحه دارد اصلا پلیس نیست ، شاید تروریستی وابسته به گروهک عبدالمالک ریگی باشد ! این شد که این بار کاملا به میل باطنی و ظاهری و قلبی و روحی و با قلدری لاین سمت راست را گرفتم تا او برود و با دشمنان بجنگد ، شاید از جنگیدن با من منصرف شود . آنقدر آرام رفتم که چند ماشین از او فاصله بگیر و مدام از بچه ها ناسزا می شنیدم که چرا او رفت ، یا چرا از او جلو نمی زنی ؟ ولی آدم که عقلش را دست بچه نمی دهد ! و مهلت ندادم که بقیه ی آلات قتاله یا اسلحه ها و شاید وسیله های شکنجه که با خود حمل می کند را دربیاورد و به ما نشان دهد . 

شب – داخلی – رستوران

     با دوستانم به رستوران کندو واقع در خیابان رشید تهرانپارس رفته بودیم . از ابتدا که رفتیم دو خانمی که میز بغلی ما را اشغال کرده بودند توجه ما را جلب کردند ، البته تنها نبودند و دو سبیل کلفت همراه آنها بودند ( البته سبیل نداشتند ، منظورم اینه که مرد بودن ) اما به هر حال توجه آدم گاهی به جایی جلب می شود که شاید نباید جلب شود . به هرحال ! خیلی سنگین و رنگین رفتار می کردند و مشخص بود اولین قرارآشنایی آن دو با آن دوتا سبیل کلفت بی سبیل بود . غذا را سفارش دادیم و سعی کردیم طوری وانمود کنیم که انگار توجه ما به هیچ جهتی و به هیچ شخص خاصی جلب نیست . من رفتم به دستشویی تا دستم را بشویم ! وقتی از میز چند قدمی دور شدم متوجه شدم که آن دو خانم هم به دنبال من به راه افتادند . شیطان را لعنت کردم و به راه خودم ادامه دادم اما وقتی موقعیت دستشویی کندو یادم آمد که مرز خاصی بین زن و مرد ندارد به نحوی شاید مجددا شیطان را فراخواندم و حضور او را احساس کردم . دیگر او را لعنت نکردم ! خیلی طبیعی شیرآب را باز کردم انگار نه انگار که شیطانی هست و در گوش من زمزمه می کند ، البته خیلی هم شیطان بدی نبود و رعایت حالم را می کرد . آن دو خانم آمدند و یک باره زدند زیر خنده !  یکی از آنها گفت پسره ی اسکل ! آن یکی گفت شام و بخوریم و بپیچونیمشون ، اصلا این کاره نیستند بابا ! ( حالا چه کاره باید می بودند نمی دانم ! ) بعد دیدم شیطان خودش فرار کرد و باعث شد من هم به سرعت بگریزم تا هرچه سریعتر این قضیه را نه به آن دو سبیل کلفت بی سبیل خاک بر سر و بدبخت ، که به گوش دوستانم برسانم . وقتی چند قدم از آنها دور شدم صدای باد گلویی از پشت سرم شنیدم که از هیچ سبیل کلفتی نشنیده بودم و سعی کردم به خودم بقبولانم که آن صدا از گلوی هیچ کدام آن دو خانم نبوده ، ولی کس دیگری آنجا نبود ، این صدا هم با این قدرت از یک مونث بر نمی آمد ، بی خیال شدم و به جمع دوستانم پیوستم و ضمن تعریف کردن این قضیه ، شامم را خوردم و خدا رو شکر کردم که سبیل کلفت نیستم وعدای سبیل کلفت ها را هم در نمی آورم و با هیچ اوناثی قرار این چنینی نداشته ام !

 



آس

 

نوشته شده توسط:بهروز تجلی

       این لغت از ورق بازی وارد ادبیات ما شده . در بازی پاسور به کارتی که بیشترین ارزش رو داره می گن آس ، یا وقتی کسی که این کارت رو داره اون رو رو کنه و یه دفعه بازی برگرده می گن فیلانی آس رو کرد . اما آس رو کردن حس خوبی داره ، وقتی چشمای گرد و متعجب بقیه رو می بینی که اصلا انتظار این رو نداشتن ، یا به عبارت بهتر انتظار اینکه تو اون آس  رو رو کنی نداشتن . اما این واژه به زندگی روزمره ی ما هم راه پیدا کرد . وقتی کسی کار جالبی انجام میده ، یا نظر جدید و خوبی می ده ، یا حرف قشنگی می زنه یا خلاصه آسی رو می کنه که بقیه انتظارش رو ندارن یا ازشون برنمی آد . آس رو کردن می تونه تو یک جمع برای رو کنندش امتیازاتی در بر داشته باشه ، آدم رو محبوب کنه ، نظراتو به سمت طرف جلب کنه و ... !

      اما چیزی که به تازگی متوجه شدم این بوده که در رابطه ی یک پسر با جنس مکمل ، پسر اصرار زیادی به رو کردن آس داره ، بی مهابا هرچه تو چنته داره رو می کنه ، البته این خوبه اگه زود تموم نشه ، اما نوع این آس ها برای من جالب بود . که چه نوع آسی تاثیر بیشتری رو جنس مونث میذاره . وقتی سوار مترو بودم دختروپسری  رو دیدم که معلوم بود خیلی از آشناییشون نمی گذره و هردوشون سعی کردن بهترین خودشون از نظر ظاهری باشن . این خصلت که خودمون رو از جمع و عوام مردم به نحوی دور کنیم از خصلت های ما ایرانیاست و به مراتب دیدم . راننده ای که خلاف می کنه و مردم رو به بی فرهنگی محکوم می کنه ، کسی که آشغالشو زمین می اندازه و شهرداری رو فحش می ده و ... . اما این نمونه واسم جالب بود چون نه به عنوان یک انتقاد نادرست از جامعه ، بلکه به عنوان یک آس رو شد . حتما اگر سوار مترو شده باشید متوجه دستگیره هایی شدید که شرکت ها ازش به عنوان تبلیغات استفاده می کنن ، مثل شامپو و نوشابه و دلستر و ... ، اما هر انسان عاقلی ، یا هر آدم احمقی ، یا شاید هر حیوان باهوشی می فهمه که اونا پر نیستن ، خالی ان . اما اون پسر این رو نمی دونست ، با حالتی روشن فکرانه و منتقدانه و همراه با حسرت رو کرد به دخترک احمق تر از خودش و گفت : (( ملت بیچاره و بی فرهنگ ما میان این پیچارو باز میکنن شامپوها رو می برن می فروشن !؟!؟!؟!؟ )) انتظار داشتم دخترک بگه بابا اینا خالیه و بلافاصله در ایستگاه بعدی پسر رو به خاطر این حرف احمقانه ترک کنه ، اما برق تعجب و خوشحالی و کیفور شدن در نگاه دخترک درخشید و بسان انسان هایی که چیزی رو کشف کرده باشن ، حرف پسر رو تایید کرد و خندید و احتمالا تو دلش بارها و بارها خدا رو به خاطر حضور این پسر در زندگیش شکر کرد و به دوست پسر سوار بر اسب سفیدش افتخار می کرد که اینقدر آدم جالبیه !

     داداشم رو به شهر بازی برده بودم . دیدم پسری با شجاعتی  مثال زدنی ، گویی می خواد به مصاف رستم بره به جنگ اون وسیله ی پوچ و بی خود که اسمش بوفالوی وحشیه رفت در حالی که نگاه نگران دخترک همراهش رو هم با خودش می برد . با مهارتی خاص سوار شد و هرگز زمین نیفتاد . به آغوش دوستانش برگشت و بارها و بارها مورد لطف و ستایش هیئت همراهش به خصوص دختر مذکور واقع شد . یا پسری که برای دختر محبوبش یک بیت عاشقانه بگه ، یا  دعوا کنه ، یا پسری که از خونه ی خودش تا خونه ی دوستش رو بتونه روی دستاش راه بره ، پسری که تو اتوبان بدون ترس از پلیس یا حادثه ،  در حضور دوست دخترش ویراژ می ده ، کسی که دوست دخترش رو جایی ببره که هرگز نرفته ، یک جک بامزه ، یا یک هدیه ی بکر و عجیب که طرف انتظارش رو نداره ، یا حتی پرخوری یک مرد بتونه برای یک زن جالب باشه و حکم یک آس رو داشته باشه که وقتی رو بشه بتونه برای روکننده امتیازاتی داشته باشه و بر محبوبیت او اضافه کنه !

    بعد از این به فکر افتادم که من چه آس هایی تو چنته دارم که روزی روزگاری بتونم رو کنم ! قطعا من از روی بوفالو می افتم ، یا عمرا از سرعت مجاز بیشتر نمیرم ، یه وقتا رو پا هم به زور راه می رم چه برسه به روی دست ،  شعر و شاعری هم که بلد نیستم ،  کادو و هدیه و این حرفا هم که فکرشو نکن ! پرخوری هم که ازم بر نمی آد و جوک بامزه هم که ... !؟؟!؟! ولی جاهای خوبی تو این شهر بلدم که روزی قطعا می تونم به عنوان آس رو کنم ، یا جمله های قشنگی که  شاید گفتنش یک آس باشه ، یا خطم انقد بده که هیشکی جز خودم ( یه وقتا خودمم نه ) نمی تونه بخونه ! قطعا طرف مقابل من مثل اون دخترک تو مترو احمق نخواهد بود . پس کارم از او پسره سخت تره ، ولی فکر کنم از حیث رو کردن آس کم نیارم ، یه سریاشم اینجا نگفتم که خاصیت آسیت ( آس بودن ) خودشو از دست نده . به هر حال حس خوبی خواهد داشت رو کردن آس !



این واژه های ناتوان

 

نوشته شده توسط:بهروز تجلی

        خوب و بد ، زشت و زیبا ، دور و نزدیک ، کوتاه و بلند ،  خوشمزه و بدمزه ، خوش بو و بدبو و  ... همه صفاتی هستند که در طول روز بارها و بارها بی اختیار از زبان ما خارج می شوند . علت استفاده ی ما از این صفات این است که اکثریت ما از هر کدام از آنها تصور واحد و مشابهی داریم ، البته در بعضی صفات مانند زشت و زیبا این سلیقه ی شخصی افراد است که نقش اساسی را بازی می کند و شاید ، که نه ، حتما سلیقه و تعریف شما از زیبایی و زشتی با نفر دیگر متفاوت خواهد بود ، اما در مورد صفاتی مثل کوتاهی و بلندی تصور و درک ما یکسان و همگون است .

     من هم تا چندی پیش از این صفات برای توصیف هر چیز و هرکس  بسیار استفاده می کردم و هنوز هم می کنم ، اما آنچه ذهن من را مدتی است مشغول کرده آن است که گاهی این صفات در بیان چگونگی و چه طوری بودن ، سوالاتی که باید با این صفات به آنها جواب داد ، ناتوان و عاجز هستند . نه برای پدیده های روزمره و یکنواخت ، اگر اندکی پا فراتر گذاریم ، می بینیم این صفات هیچ اند و کلام از بیان چگونگی قاصر و عاجز ! گاهی با پسوند و پیش وند مثل خیلی و خیلی زیاد و یه کم و امثال این ، درجه ی صفات را زیاد و کم می کنیم اما ، نه ، کافی نیست ، گاهی کافی نیست !  کم هستند افرادی که برای بیان تمام و کمال حرف خود به دنبال واژه ای ناب بگردند ، چنان چه شاعر می گوید : (( قرمزی لبای تو ، تو هیچ مداد رنگی نیست ، خودت تو آیینه ها ببین ، رنگ که به این قشنگی نیست ! )) . شاعر پا گذاشته بر تمام دیده های ما از رنگ ها و می گوید رنگ لب معشوق ، رنگ نیست ، پس چیست ؟ و کلام و بیان جدیدی را برای توصیف برگزیده که از جنس کهنه ی کلام همیشه ی ما نیست و این زیباست .

      مثلا اگر شما به فلان بازیگرهالیوود بنا به سلیقه ی شخصی خود بگویید زیبا ، یا به فلان گل بگویید زیبا ، به جمال معشوق آنچنان که عاشق می نگرد ، چه می گویید ؟ جمالی که عاشق در آن فقط زیبایی می بیند ، نه زیبایی فلانی و فلان گل ، زیبایی نه از این جنس ، زیبایی مطلق ، زیبایی تام ، زیبایی بی مانند و اصلا شاید لغتی که دنبالش می گردم زیبایی نیست ، ولی چیست نمی دانم ! شاید روزی وارد ادبیات فارسی شود ، یا هست و من بی خبرم . یا مثلا اگر به فاصله زمین تا خورشید بگوییم دور ، به فاصله ی ایران تا چین باید بگوییم نزدیک ، یا اگر از ایران تا چین را دور بدانیم ، تهران تا استانبول نزدیک است . یا اگر تهران تا استانبول دور است ، پس خانه ی ما ( شرق تهران ) تا شهرک اکباتان نزدیک است یا اگر این یکی دور است ، خانه ی ما تا سوپر مارکت محل ( حدود صد قدم ) نزدیک است . اگر هر چه گفتم هست ، پس گاهی فاصله ی من از خدا چقدر دورو گاهی چقدر نزدیک است . نه ، نزدیک و دور کافی نیست ، گاهی خیلی نزدیک است که از حبل ورید نزدیک تر می خوانمش ، گاهی چنان دور ، نه ، خیلی دور نه ،  خیلی دور نزدیک است  ، خیلی خیلی دور ، بازم نشد ، نمی دانم ، شاید بیش از اندازه به لفظ می اندیشم ، شایدم نه !

     یا اگر طعم بادمجان و کدو را ( بنا به سلیقه ی شخصی ) بدمزه می دانم ، طعم رویایی کاهو پیچ و سس فرانسوی و لیمو ترش فراوان و نمک را خوشمزه بخوانم ؟ بی انصافی نیست ؟ یا به طعم ویران کننده چیپس و پنیر حمید جون چه بگویم ؟ یا به پاستیل خرسی شیبا یا حیوانی ژلیبون ؟ خوشمزه ؟ خیلی خوشمزه ؟ نه ، کم است !  اگر بوی سطل های مکانیزه پس از گذشت یک سال از شستشوی آخر بد است ، بوی گلاب خوب است و اگر این چنین است ، پس بوی عطر بولگاری چیست ؟ فقط خوشبو ؟ خیلی خیلی خوشبو ؟ آآآآآآآآآخخخخخخخخر خوشبو ؟ نچ ! اگر صدای فلان خواننده بد است ، پس صدای بهمان خواننده خوب است . ولی اگر صدای بهمان خواننده خوب است ، طنین صدای معشوق آنچنان که عاشق می شنود چیست ؟ صدای خوش ؟ همین ؟ حالا ما این صدا را نشنیده ایم ، شما که شنیده اید بگویید واقعا همین که بگوییم صدای خوبیست کافی است ؟ فکر نکنم ، باشد که بشنویم تا نتایج را متعاقبا اعلام کنیم ...

     ولی چه میشود کرد ؟ گاهی الفاظ و کلمات با همه ی وسعت و گستردگی خود لال می شوند !  ما می مانیم و چند واژه ی بی استفاده که گاهی به درد نمی خورند ! در پایان همه ی شما را به خوردن کاهوپیچ و سس فرانسوی و لیمو و نمک ( با هم ) ، چیپس و پنیر حمید جون که دستور تهیه ی آن انحصارا نزد اوست و پاستیل خرسی شیبا و بوییدن بولگاری دعوت می کنم و  نوشته ام را با این شعر*هرچند بی ربط ( شایدم با ربط )  به پایان می برم ...

چه جوری بگم دوست دارم ؟   OH Yeah

چه جوری بگم خاطرخواتم ؟   Ohhhhh Yeah 

چه جوری بگم باوووووووووور کنی  ، عاشق روی ماهتم ؟

چه جوری بگم دوست دارم ؟       

·         شاعر با لطافتی مثال زدنی عجز خود و شعرش را در بیان علاقه ی وافر خود به معشوق اعلام می دارد !



درباره ی بهروز ... ( قسمت دوم )

 

نوشته شده توسط:بهروز تجلی

قسمت زنانه

       صدای موزیک شاد می آید و همه ی توجه ها به قسمت وسط که جولانگاه دختران و زنان هنرمند است معطوف است . ولی دوربین از گرفتن این قسمت محروم می ماند ، هرچند نگاه فیلم بردار هم متوجه این قسمت است و دوربین هم اگر زبان داشت قطعا آن طرف ماجرا را ترجیح می داد ، ولی اینجا که هالیوود نیست ، خواهش می کنم انقدر پرتوقع نباشید !

میز اول ( چند زن میانسال فامیل عروس در حالیکه مشغول پذیرایی از خودشان هستند ) : دیدی تو رو خدا ! دخترمثل دسته ی گل و دادن به کی ؟ چه آرزوها داشتیم واسش ، آخه چی داره این پسره ؟ تیپ و قیافه که اصلا ، پول و پله که هیچی ، نمی دونم فیلانی ( اشاره به عروس ) عاشق چیه اون ( اشاره به من ) شده ؟ واقعا که هرچی سیب سزخ مال دست چلاغه ! مگه باربد من ( اشاره به پسر خودش ) چیش از این بهروز کمتر بود که بهش گفت نه ! چقدم ذلیلشه ، میمیره واسش دختره ، چه جلافتا ! ( همانطور که دیدید حرف های این میز به هیج عنوان منطقی نیست و فقط ناشی از حسادت و سوزش در نواحی تحتانی بدن آنهاست . و الا باربد از بچگی تو سری خور بوده . پسره ی لوس ننر و بچه ننه . حتی بعد از گذشت n سال از زندگی مشترکمون بازم باربدو مسخره می کنیم  )

میز دوم ( سرنشینانش مانند میز اول هستند با این تفاوت که از اقوام دامادند این بار ) : ماشالا هزار ماشالا ، چه دامادی ، چه قدو بالایی ، ماشالا ، چقد باادب ، چقدرسروزبون دار، چقد زبر و زرنگ ، چه خانواده ای ، به به ! داماد خیلی سره از عروس ! عروس تازه با یه من آرایش شده این ، واه واه ! بمیرم واسه بهروز ، هیکلشم که افتضاحه ، نگاه کن .... با اون ... ، وای به روزی که یک شیکم هم ... ، دیگه چه شود !  به خدا اگه من جای مادر بهروز بودم یه دختری واسش می گرفتم که لنگه نداشته باشه ! کی فکر می کرد این دختره ( اشاره به عروس ) همچین پسری گیرش بیاد ؟ مادرش تو رویا هم نمی دیده لابد ! مهرش چقدی هست ؟ الهی بمیرم ! ( هنوز که بازیگر نقش عروس انتخاب نشده ولی به نظر نمی آد گفته های اهالی این میز در مورد وی صادق باشه ، حتی اگرم این چنین باشه دلم خواسته به هیچ کسم ربطی نداره ! همینجا اعلام میکنم بهروز اصلا در این مورد انتقاد پذیر نیست .)

میز سوم ( چند دوشیزه ی جوان ( 15 تا 30 ساله ) که هم از اقوام داماد هستند هم از اقوام عروس و خیلی با کلاس دارن میوه و شیرینی می خورن و خستگی هنرنمایی خودشون رو در میکنند تا با آهنگ بعدی مجددا به صحنه برگردند ) : دماغ دامادو دیدی ، سلام کرد بهم دماغش رفت تو چشمم ، هاهاها ! چقد لاغره ، نشکنه یه وقت ، هوهوهو ! رقصیدنشم که دیدی ، اصلا بلد نبود برقصه ، هه هه هه ! لباس عروسو ، قربون تاناکورا برم ، این چه لباس عروسیه ، غش غش غش ! نکرده واسه عروسیش لااقل یه ماه رژیم بگیره تا اون شیکم لامصب رو فقط یکم آب کنه ، غاش غاش غاش ! لباس فیلانی رو دیدی ، مدل عهد سنگی لباسش ، مدل موشو که دیگه نگو ، امان از اون آرایشش ؛ واه واه واه ! واقعا که خدا در و تخته رو جور می کنه ، اگه این بهروز خاک بر سر فیلانی رو ( اشاره به عروس ) نمی گرفت می ترشید . من پونصد تا خواستگار بهتر از این داشتم ، عمرا زن یکی مثل این شم ! واه واه ، پسره ی سیاه ! چخ چخ چخ

میز چهارم ( چند خانم کهنسال ، فامیل عروس و داماد با هم ، فقط قرص های خود را یکی یکی به نوبت با آب می خورند ) : فیلان جون ! دیابت و چربی و کلسترول هم شده بلای جون من ، همش باید قرص بخورم ، از این دکتر تو چهارراه مخبروالدوله  به اون دکتر تو فیشر آباد ! آره فیسار جون ، این دیسک کمرم منو بیچاره کرده ، پیریه و هزار دردو مرض قربونت برم ! واااااااا ، فیلان جون ! شما که هنوز جوونید ، حالا مگه هرکی دندون مصنوعی داشت و رو ویلچر نشست و سمعک تو گوشش بود و عینک نمره 10 داشت پیره ؟ خود من ، با اینکه سه تا سکته ناقص رد کردم تا حالا ، واقعا هنوز احساس جوونی می کنم . گل گفتی فیسار جون ! آدم باس دلش جوون باشه .

قسمت مردانه

قسمت وسط خیلی شلوغ نیست و هر از چند گاهی هم که چند نفر هنر نمایی می کنند کسی به آنجا توجه نمی کند .

میز اول ( چند مرد میانسال و شیک پوش در حال خوردن میوه و شیرینی ) ( در دیالوگ های قسمت مردانه ، فامیل کدام طرف بودن زیاد مهم نیست ) : آقا چه بازیییییییییی بود دیشب ! عجب گلی زد فیلانی ( این یکی با خانم فیلانی نسبتی ندارد ) ! ولی این پسرم که خودشو بدبخت کرد دستی دستی . آخه نونت نبود ، آبت نبود ، زن گرفتنت چی بود ؟ آخه زن نگه دارم نیست ، به قیافشم نمی خوره ! دو تا شاخ بز و نمی تونه از هم سوا کنه ، زن گرفته یکی دیگرم بدبخت کنه ! عمرا بیش از شیش ماه زیر یه سقف زندگی کنن !  وااالاااااااااااااا ، ولی عجب بازیییییییی بود !

میز دوم ( چند مرد کهنسال در حال پذیرایی کردن از خود ) : آقا این یارانه ها چی شد ؟ شما کجا قرار گرفتید ؟ میگن می خواد جنگ شه !  چاه شماره ی 24 نفت شهر هنوز خاموش نشده ؟ تورم و که نگو ! زمان ما نون بود دونه ای 50 تومن ، الان شده انقد ( مبلغ زیاد آن زمان ) ! این بچه ها هم که به حرف گوش نمی دن دیگه ، ما دیوار راستو می رفتیم بالا ولی پامونو جلو بابامون دراز نمی کردیم به خدا ! یه آهنگایی گوش می ده که مو به  تن آدم سیخ می شه والا ! بد زمونه ای شده آقا !

میز سوم ( چند پسر جوان مجرد در حالیکه خیلی بی کلاس میوه و شیرینی می خورنو هنری هم ندارن که از خودشون در کنن ) : عروس عجب بییییییییییییییییب ، داماد ناکس چه بییییییییییییییییییییییییییییب ! بییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

یییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییب !

میز چهارم ( مردی که به اقوام عروس گفته از اقوام داماد است و به اقوام داماد گفته فامیل عروس است ، لباسی معمولی به تن دارد و با نگاهش همه را زیر نظر دارد . شاید دزد است یا از اینهایی که میان یه شامی خورده باشن ) : فقط از خودش پذیرایی می کند و حرفی برای گفتن ندارد . ولی احتمالا مراسم عروسی خودش و لحظات شیرین آن موقع را دارد مرور می کند که چه طور انقدر تلخ شد ؟ نمی گذارد فکر کردن او را از خوردن باز دارد ، بی صبرانه منتظر شام است !

     این سکانس از خاکسپاری خیلی راحت تر بود . باز دیالوگ اشخاص خاص رو ننوشتم ، ولی چند نفر از همین اشخاص خاص نزدیکم رو مامور می کنم که برن سر میزا ، ببینم فیلم بعد از فیلم برداری و تدوین چقدر شبیه این دیالوگ هایی که نوشتم می شه ! مردم چی می گن ، باید با مزه باشه حرفاشون ! این نکته رو هم بگم که مراسم برای گرفتن مجوز نمایش ، علی رغم میل داماد جدا برگزار شد . مراسم اصلی بعد شام خونه ی عروس و داماد برگزار می شه .  ایشالا به پای هم پیر شن و یک عمر مثل این فیلما به خوبی و خوشی با هم زندگی کنن ! آآآآمممیین

تیتراژ پایانی و اسم عوامل دست اندر کار و بازیگران و ... از جلوی نظر شما می گذرد !

 

 

·         باز هم از دوست خوبم که فیلم نامه رو بازخوانی و ویرایش کرد تشکر می کنم ! تشکر



درباره ی بهروز ... ( قسمت اول )

 

نوشته شده توسط:بهروز تجلی

          قصد دارم دو پلان از فیلم نامه ی زنگیمو بنویسم ، فیلم نامه که نه ، دیالوگ بازیگراشو بنویسم . البته خیلی از بازیگراشو که چه بسا از بازیگرای اصلی هم هستن هنوز انتخاب نکردم  ، و قطعا اینجوری که من می خوام اجرا نخواهد شد . ولی من از اون کارگردانا نیستم که بگم فقط و فقط فیلم نامه ، اجازه میدم بازیگرایی که هنوز نمی شناسمشون و انتخابشون نکردم تا حدودی حق حذف و اضافه کردن دیالوگ رو داشته باشند . یا بهتره بگم اجازه ی اضافه کردن دیالوگ رو به گفته های خودشون دارن . اسمشم می خوام بذارم (( درباره ی بهروز )) . یکی از این دو پلان معمولا تبدیل به صحنه ی قشنگ فیلم ها میشه که مراسم عروسیمه ، و دیگری آخرین سکانس فیلم من که خاک سپاریمه . من اول سکانس آخر رو می گم ، البته هنوز معلوم نیست کدوم زودتره کدوم دیرتر ولی یکیش قطعیه که اگه زود تر از اون یکی نباشه اون یکی هم قطعی می شه .  با یک فلش بک یا فلش فروارد که معلوم نیست زمان رو چقدرقراره عقب و جلوکنه ، دوباره برتون می گردونم به عروسیم . ابتدا خواهش می کنم احساسات خودتون رو کنترل کنید ! به قول مامانم وقتی فیلمی رو می دیدم و میبینم و گریه می کردم و می کنم می گه : (( اینا همش فیلمه ، خالی بندیه ، بازیگراش کلی پول گرفتن رفتن پی زندگیشون ، گریه نکن ! )) حالا کی گفته شما قراره گریه کنین یا حتی ناراحت شین ، کلا گفتم . صدا ، نور ، دوربین ، حرکت ...

    پلان آخر/ خاک سپاری بهروز

مادر بهروز ( در حالیکه کنار قبر بهروز نشسته و زار می زند و به سر و سینه می کوبد و ... اجازه بدهید بازی مادرم رو همین داخل پرانتز به پایان ببرم و این قسمت رو نگیرم .  نتونستم مادرم را در آن حال تصور کنم ، زجر آور و تلخ است .  بغض ته گلویم را گرفت . برای پدر و خواهرم و برادرم هم همینطور . اصلا دیالوگ بازیگران ناشناس را که تا اینجا وارد ماجرا نشده اند را می نویسم . اینطوری بهتر است . )

فلانی ( در حالیکه با عینک آفتابی و کت و شلوارو کروات طوسی و پیراهن مشکی خیلی شیک استاده و گریه نمی کند ولی حالت حزن و ماتم به خود گرفته که انگار واقعی است ، تنهاست ، هنوز نمی دانم قرار است آن روز چه کاره بهروز باشد ، حرف نمی زند ولی صدای وی را روی تصویرش منتاژ می کنیم ) مرد خوبی بود ، ما که ازش بدی ندیده بودیم ، از خانوادشم همینطور . ولی از کجا معلوم تو خلوتش چی کاره بوده ، لابد هزار جور فسق و فجور کرده که ما خبر نداریم ، ولی هر کی بود و هرچی بود مرد . بنده خدا ، همیشه می گفت تویوتا لندکروز خیلی دوست دارم ، آخرم سوار نشد . ولی آدم جوکی بود ، کلی می خندیدیم از دستش ، خدا بیامرزتش . کی نوبت ما برسه ؟

فیساری ( مردی است هم سن و سال خود بهروز ، نشسته روی لبه ی جدول و گریه می کند ، سرش پایین است ولی شانه هایش از گریه تکان می خورد . بقیه می گویند دوست دانشگاهی بهروز بوده که رفاقتشان تا امروز ( شاید سالها بعد دانشگاه ، شاید ماه ها ، شاید همان زمان ها ) پایدار بوده . ) بچه ی باحال و با معرفتی بود ، کمکم می کرد همیشه ، چند بارم پیچوند منو ناراحت شدم از دستش ولی الان دیگه ناراحت نیستم . چقد حرف داشتم باهاش که بزنم ، چقد خبر داشتم که از بچه های اون موقع بهش بدم ، بیساری و بهمدانی رو دیدم پریروزا با شوهراشون ، کلی خندیدم بهشون ، چه خاطراتی داشتیم با هم ، چقد بهش گفتم غذا بخور چاق شی میمیری آخر از لاغری ، گوش نکرد ، چقد بهش گفتم ... ( گریه امانش نمیدهد ، زار می زند و زمانه ی بی رحم را فحش می دهد که به علت الزامات فرهنگی فحش ها با صدای بیییییییب پوشش داده می شود )

خانم X ( نمی دانند اینجا چی کار می کند ، هیچ کس او را نمی شناسد ، البته خانمهایی با این مشخصات در این سکانس زیادند که کسی نشناسدو حتی هم دیگر را هم نشناسند ولی او غمی در چهره دارد که حاکی از صمیمیت و علاقه ای زیاد است .  بهروز او را مخفی می کرده از همه . حالا اینکه بهروز مجرد می میرد یا متاهل به علت مخارج بالای تاهل هنوز با تهیه کننده به توافق نرسیده ایم ، اما طرزنگاه چند تن از مردان جمع به او که توسط دوربین شکار میشود بیانگر این نکته است که برای ازدواج گزینه ی مناسبی بوده . دیالوگ های او برای گرفتن مجوز طبق دستور وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی از فیلم حذف شد . )

آقای Y ( نمی دانم چی کاره بهروز خواهد بود آن موقع ولی حزن همراه با خشم در نگاه او مشخص است . گویا بهروز به او بدهکار بوده ، حالا هم اصلا به فکر بهشت و جهنم بهروز و اینکه خانم X را کجا دیده نیست ، دنبال کسی از نزدیکان بهروز می گردد که در زمان مناسب قضیه را با او در میان بگذارد و به پسرش که همراهش آورده  زیر لب می گوید: ببین مرتیکه طلبشو صاف نکرد هی امروز فردا کرد ما رو علاف کرده مرتیکه عوضی ، تا زنده بود اونجوری ، حالام که مرد اینجوری . بر پدر و مادرش ... ( گفتم پدر و مادرم را از این سکانس حذف کنید دیگه ) پسرش هم چند خرما و شربتی که به او تعارف می شود برمیدارد و تشکر هم نمی کند و از گرما و آفتاب مدام شکایت می کند و من را که مسبب همه ی این شرایط هستم فحش می دهد . فحش های این یکی مجوز پخش گرفت . پخش می کنیم . احمق بیشوئور کثافت ... !! ولی چه بچه ی بی ادبیست ، دوربین چند ثانیه بیشتر مکس می کرد فیلم توقیف میشد .   

      واقعا سکانس سختیه ، خیلی سخته ، خداوکیلی اگه به دیوید فینچر و جیم جارموش و اینا بگی بیا خاک سپاریه خودتو بساز عمرا بتونن ! منم که دیگه از فینچر بیشترنیستم ، تا همین جا اکتفا می کنیم . همین سکانس اول یک صفحه و خورده ای شد و منو کلی به فکر فرو برد ، برم فکر کنم  ولی شما به خاکسپاریه خودتون فکر نکنید ، سکانس قشنگی نیست . به عروسی خودتونم فکر نکنید تا با پست دیگه همگی بهش فکر کنیم . سکانس خوبه باشه برای پست بعدی که دیگه بی مقدمه بپریم وسط عروسی بهروز . فیلم رو اپیزودیک میکنیم که یه کم ادای کارگردانای متفاوت و جدید روهم در آورده باشیم بلکه بیشتر بفروشه ، آخه غیر از خانم X دیگه بازیگر گیشه ای نداریم و گلزارم نقش آقای Y  رو بعید می دونم قبول کنه که به فروش فیلم کمک کنه .  تیتراژ پایان اپیزود اول پخش می شود و اسم بازیگران و دیگر عوامل از جلوی چشم شما می گذرد .

 

 

·         با تشکر از دوست عزیزی که به عنوان دستیار کارگردان حتی در مترو هم حرفها و ساخته های پریشان ذهن مشوش من رو گوش کرد و منو راهنمایی کرد .



دو گوش شنوایم آرزوست

 

نوشته شده توسط:بهروز تجلی

       امروز ، دوشنبه ، چهارده تیر ماه است . ساعت 14:15 است و من هنوز ناهار نخوردم ، نه چون گرسنه نیستم ، چون دنیا دنیا نگفته دارم که هیچ جا برای بیان آن جز این فضای مجازی ندارم . حرفهایی که بعضی از آنها به گفتنش می ارزد ؛ یعنی اگر نگویم ( که نگفتم و شایدم هیچ وقت نگویم ) حیف می شود و دلم می سوزد و حرف هایی هم هستند که اگرم نگویم ( که نگفتم ) اتفاق خاصی پیش نمی آید . همه ی حرف ها به انسان ها نیست ، اجسام هم گاهی مخاطب خوبی اند . کاش این فضای مجازی نبود تا حرفا همه در فضای واقعی زده می شدند و جلوی زبانم را نمی گرفتم به این امید که وبلاگی دارم و اینجا اگر چه نه با زبان ، ولی با انگشتانم حرف می زنم . ولی همان بهتر که هست ،  این جا ناگفته ها را گفتن راحت تر است . می خواهم بگویم فقط امروز ، که یک روز مثل هر روز است ، شایدم  مثل همیشه نیست ، نمی دانم ! چقدر نا گفته دارم . بگذارید از صبح شروع کنم که از خواب بیدار شدم . برای اینکه نوشته ام از حوصله ی شما خارج نشود به ذکر چند مورد اکتفا می کنم .

     صبح که سوار BRT  شدم می خواستم به مرد میانسالی که روبه روی من و در فاصله ی یک وجبی و گاهی کمتر ( هنگام ترمز و پیچ تند ) استاده بود بگویم : آقای محترم ! تعرق بدن چیز بدی نیست و به خصوص در فصول گرم سال اجتناب ناپذیر است و شدت می گیرد ، اما این قطرات نازنین عرق ( نازنین از این جهت که یکی از اقوام نزدیک می گفت : چهل لقمه غذا یک قطره خون و چهل قطره خون یک قطره عرق می شود ) اگر بر بدن بمانند و با آب پاک نشوند ، بوی بدی می گیرند که نزدیکان را آزرده می کنند ، من هیچ ، همسر شما چگونه این بوی بد که نه ، گند را تحمل می کند ؟ من چند دقیقه در این فاصله از شما به سر می برم و راه فرار دارم اما او ... . بعد از اینکه با انواع و اقسام شعبده بازی از او دور شدم  پسر جوانی توجه مرا جلب کرد . چنان ابرویی ساخنه بود به باریکی بک تار مو، آن هم به صورت هشتی ! می خواستم  فقط بگویم : واقعا وقتی جلوی آینه خود را می بینی ، از این شمایل تهوع آور خود لذت می بری ؟ آیا مرد ( مذکر ) هستی ؟ کسی را نداری که مثل من نباشد و بی پروا حرف بزند و بگوید شبیه چه شده ای با این ابرو و مدل مو ؟  اما هیچ کدام را نگفتم !

     از اتوبوس پیاده شدم و هنگام عبور از چهارراه مرگ ( چهارراه ولیعصر ) راننده ی موتوری با اینکه چراغ قرمز بود چنان از جلوی من رد شد که باد ناشی از حرکتش برای چند لحظه گرمای تابستان را از یادم برد و من را یاد مرگ و اذرائیل و همه درگذشتگانم ( خدا رفتگان شما را هم بیامرزد ) افتادم . او رفت ، ولی اگر می ایستاد هم به او نمی گفتم که مادرش قبل و بعد تولد او چه شیطنت ها که نکرده و برای قبر پدرش به خصوص شب های جمعه چه آرزوها دارم و چه دعاها کردم ! از او هم گذشتم و زنگ زدم به علی و گفتم ( این یکی را دیگر گفتم ) بیاید جلوی دکه روزنامه فروشی تا ببینمش ! در همین حین خانمی را دیدم که از جلوی ما گذشت و بسیار شبیه دایی کوچک من بود ، مثل سیبی که از وسط دو نیم کرده باشند ، ولی حدس زدم اگر بگویم با این همه لوازم آرایش زنانه و پوشش خاصی که دارد ، تازه شبیه دایی کوچک من شده ، ناراحت شود ، پس نگفتم ! در حیاط ناگفته ی خاصی نداشتم  تا وارد سالن امتحانات شدم . میکروفن دست یکی از مراقبان بود و داشت نکات نه چندان مهمی را یادآور می شد که هیچ ارزشی نداشت ، چون همه ی ما می دانستیم نباید با بغل دستی و جلویی و عقبی و ... حرف بزنیم و برگه ی او را نگاه نکنیم و موبایل را خاموش کنیم و برگه یا جزوه نداشته باشیم ، هرچند هیچ کدام را رعایت نمی کنیم اما با وجود اینکه می دانیم رعایت نمی کنیم پس یادآوری او هیچ اثری ندارد . اما او اصرار داشت . همه ی اینها را می خواستم به او بگویم ولی ...

     یکی از مراقبان خانم به تازگی عمل زیبایی دماغ انجام داده بود که چندان تعریفی نداشت و دماغ او را شبیه بوبوزلا ( شیپور معروف آفریقای جنوبی ) کرده است . می خواستم به او بگویم : (( مطمئنم اگر عکس بینی شما را به عنوان عکس تبلیغاتی با عناوین Before  و After  بگذارند ، قطعا شما آخرین مشتری آن مرکز و آن دکتر برای عمل زیبایی خواهید بود. )) ولی نگفتم ! بعد از امتحان برای یکی از دوستانم که تولدش بود هدیه ای خریده بودم و خواستم که به او بدهم . او را کناری کشیدم و هدیه را به او دادم . اما معمولا کلی تعبیر و اصطلاح بدیع و جدید که ساخته ی خودم است و خودم خلق می کنم در این مواقع به دوستانم می گویم ولی هیچ کدام را نگفتم  و به هزاران ناگفته ی من برای همیشه تبدیل شد . تشکر کرد و تعارفات همیشگی و ...  . 

      خارج از حوزه ی امتحان پسر جوان بدنکاری دیدم که از فرط استفاده از پرس سینه شباهت عجیبی به کفترهای چایی پیدا کرده بود. حتی اگرهیکل زیبایی داشت که به نظر دختری که همراهش بود و به شدت به اواحساس علاقه می کرد حتما این چنین بود ولی من با او موافق نبودم ، به او می گفتم : (( اندام آدم با دارو و دمبل و هالتر پف میکند و گنده می شود ، برای رگ غیرت خود که هیچ وسیله ای نیست که آن را گنده کند چه کرده ای ؟ اصلا داری یا نه ؟ )) این را نگفتم ولی خواستم امتحان کنم و به دختر همراهش تیکه ای بیندازم و عملا رگ غیرت او را لمس کنم ولی برای حفظ سلامتی و بنا به احتیاط واجب که حفظ جان را بر هر کاری مقدم می داند ، از این کار هم صرف نظر کردم . و بسیاری ناگفته در مسیر بازگشت با مترو و پیاده روی تا منزل و با اجسام و افراد غریبه و آشنا .

     بعضی از ناگفته های من دردی دوا نمی کند ، نه از من نه از طرف . مثلا اگر به آن موتوری چند و چون کارهای پدر و مادرش را می گفتم کاری از دست او بر نمی آمد ، ولی اگر به آنها که در اتوبوس دیدم  می گفتم به همسرت رحم کن که تو را ساعت ها می بوید یا می گفتم به آینه و ما رحم کن که تو را بیش تر از خودت می بینیم دردی البته ازمن که نه ، از آنها دوا می شد .  گاهی یاد حرفی که از پرویز پرستویی شنیدم می افتم که می گوید : (( یادم باشد چیزی نگویم که به کسی بر بخورد . )) و گاهی یاد حرف خودم که می گویم : (( کاش من یک ... بودم ! )) نمی دانم جای ... چه بگذارم ، اگر میدانید شما جای خالی را پر کنید !

ساعت 15:30 شد و می روم ناهار بخورم در حالیکه بازهم که فکر می کنم می بینم ناگفته بسیار دارم .



خاطرات من 1

 

نوشته شده توسط:بهروز تجلی

شب – خارجی - پارک

    با برادرم علی و پسر عمم پارک پلیس بودم . علی و ایمان ( همون پسر عمم ) مشغول بازی با وسایل پارک بودن  و منم از دور هواشونو داشتم ، یعنی اونجا بودم که هوای اونا رو داشته باشم ولی حواسم همه جا بود الا اونجا که باید می بود . تو این گیرو دار یه دختر بچه ی نهایتا شش هفت ساله که تی شرت زرد لیمویی تنش بود از جلوم رد شد ، دخترک به غایت زیبا و با نمک بود و کوچیکی و تپلیش و رنگ روشن مو و چشماش من رو بر آن داشت که یه ابراز احساساتی واسش بکنم ، نمی شد چیزی نگم به خصوص که با اون حالت مظلومانه چند ثانیه ای به من خیره شد . از اونجا که کلا در باز کردن سر صحبت ، خاصه با جنس مکمل ، دچار مشکلات عدیده و جدی ای هستم سراغ همون تکیه کلام همیشگیم که رنگ لباس افراد رو به رنگ میوه ها تشبیه می کنم رفتم . با لبخند بی قاعده و بی نهایت گشاده ای و با شادی ای که نمی دونم چه جوری یه دفعه به وجودم حمله ور شد و با لحنی که فکر می کردم می شه باهاش با یه دختر بچه ارتباط برقرار کرد بهش گفتم : (( سلام لیموی کوچولو !! ))

      هیچ ری اکشنی رو تو قیافه ی دخترک احساس نکردم ، لبخند من جمع و جمع تر می شد و همونطور که به یخ زدگی می گرایید همچنان دخترک نگاه ملامت گرش رو از من بر نمی داشت . لبخند من کاملا خشک شد ، حالا دیگه نگاه خیره ی دخترک به یک نگاه عاقل اندر سفیهی تبدیل شده بود که من تاب مقاومت در برابرش رو نداشنم . نمی دانم چرا نظر ازش بر نمی داشتم و دعا می کردم که زود تر مامانش ( ترجیحا )  یا باباش ، نمی دونم حالا از کجا صداش بزنه و بره . این اتفاق نیفتاد ولی وقتی دختر من رو کاملا پشیمون و متنبه دید ، به آرامی به حرکتش ادامه داد و من مسیر حرکتش رو دنبال کردم . این اتفاق من رو بر این داشت که راجع به این تکیه کلام نخ نما و بی مزه که حتی توجه یک جنس مکمل هفت سالرو جلب نمی کنه، یه تجدید نظر اساسی بکنم .

روز- داخلی – خانه خودمان

     منتظر جواب اس ام اس بودم ، یه اس ام اس مهم ، شاید مهمترین اس ام اس ، قطعا مهم ترین اس ام اسی که نتیجش واسم خیلی مهم بود . اس ام اسی که حدود دو ساعت منتظرش بودم و متاسفانه یا خوشبختانه هیچ نتیجه ی مهم و تاثیر گذاری رو واسم به همراه نداشت . بماند که تو این دو ساعت من چند بار رکورد پرش طول و ارتفاع و سه گام ایران و آسیا و جهان و المپیک و همه ی اینا چند بار دست خوش تغییرات کردم و به دفعات بهبود بخشیدم و بگذریم که به علت نبود داور یا ناظر جهانی جهت ثبت رکورد این استعداد من کشته شد و مهم نیست که فنرو تشک و پیچ و مهره ی تختم از این همه پرتاب من روی تخت ( هرچند سنگین نیستم ) چی کشیدن و اصلا نمی خوام بگم مامان و بابام و خانواده از این که پسرارشدشونو چنین مجنون و معلوم و الحال می بینن چه حالی شدن ! ولی واقعا چرا تولیدی پوشاک هاکوپیان و فروشگاه خانه و آشپزخانه  و طباخی پنج ستاره و همراه اول و رفقای دوران طفولیت و اقوام درجه   n ،  همیشه ی خدا تو این شرایط یاد اس ام اس دادن به من می افتن ؟ 

روز- خارجی – خیابان

     با دوستم حمید جلوی برگر ذغالی خیابان قیطریه با ماشین واستاده بودم و سفارش غذا داده بودم که پسر فال فروشی زد به شیشه ی ماشین ، خواستم بپیچونمش ولی سمج تر و حرفه ای تر این حرفا بود . داشتم کلافه می شدم که حمید گفت شیشه رو بده پایین ، دادم . قبل از اینکه فال فروش شروع به التماس و عجز و لابه کنه ، حمید گفت اگه بگی من شبیه کی ام ازت فال می خرم  ! پسرک یه کم فکر کرد و گفت (( مهدی مهدوی کیا )) . منم لبخند زدم  و تازه این حقیقت رو کشف کردم که راست می گه و حمید بی شباهتم به مهدوی کیا نیست و حمید ازش فال خرید . رو به من کرد و بدون اینکه ازش بخوام شروع کرد به برانداز قیافه ی منو اینکه شبیه کی ام ؟ گفتم اگه گفتی ؟ و از اونجا که شبیه هیچ آدم معروفی جز نانی هافبک منچستریونایتد نیستم و می دونستم پسره نانی رو نمی شناسه گفتم شبیه کدوم بازیگرم ؟ بازم فکر کرد و به نتیجه نرسید ، داشت می رفت و من واسه ی اینکه ضایع نشم  و یکی دیگه از اون تکیه کلام های بی مزم که هیچ جای دیگه خریدار نداره رو پس از مدت ها به یکی گفته باشم ، گفتم بابا شبیه  گلزار ام دیگه ! پسرک گفت گلزار کیه ؟ شوکه شدم و گفتم هیشکی ، ولش کن ! یه فال ازش خریدم و رفت .

شب – خارجی – خیابان

      تو خیابان گلبرگ ( جانبازان فعلی ) با بردیا و امیر ( دوستام ) واستاده بودم و به تاکسی هایی که رد می شدن یا انگشت نشانم رو نشون می دادم یا می گفتم اول ! به نشانه ی اینکه فلکه اول می رم و تاکسی می خوام . تاکسی گرفتن یه وقتا خیلی سخت می شه به خصوص وقتی چند تا خانم سانتی مانتال که ما حدس می زنیم منتظر تاکسی هستن ولی اغلب سوار تاکسی نمی شن بغل خیابون ایستاده باشن . تو این گیرو دار یه موتوری که برای یه رستوران غذا می برد از جلوم رد شد. من هم زمان با عبور اون به ماشین پشتیش گفتم اول ! ماشین وانستاد ولی ناگهان صدای ترمز تند و سریع موتور رو شنیدم که واستاد و موتوری در حالی که من رو بلند بلند خطاب می کرد و منم نمی فهمیدم چی می گه از موتور پیاده شد ! انگار می خواست بیاد و با من دست به یقه بشه و کتک کاری و  ادامه ی ماجرا . ولی چرا آخه ؟  منم ساعتم رو در آوردم گذاشتم جیبم و جلوتر از دوستام با حالتی تهاجمی به سمتش رفتم . نزدیک شد و گفت چی گفتی ؟ گفتم : اول . گفت :  ااااااااااااااا ، فکر کردم می گی (( عمت !! )) ، معذرت می خوام . حالا اینکه این دو تا لغت با هم از نظر تلفظ شباهت دارن یا نه بماند واسه دفعات بعد . سوار شد و رفت منم دوباره ساعتم رو دستم کردم و بازم گفتم : اول ! 



عاشقانه ها

 

نوشته شده توسط:بهروز تجلی

         چند وقتی می شه که فکر و ذهنم مشغوله ، مشغول اینکه یه پست عاشقانه بنویسم و به قول بزرگان در باب عشق قلم فرسایی و از این حرفا کنم . کلا دوست داشتم یه پست اینجوری بنویسم ولی انقد موضوع دیگه که به نظرم گفتنی و نوشتنی تر از این مقوله  باشه تو ذهنم داشتم که سراغ این یکی نرفتم . از وقتی به طور جدی درگیرش شدم که وبلاگ دوستم علی (  ( lilipood   رو دیدم و خوندم و خوشم اومد . دیدم می شه حرفای قشنگ قشنگ عشقولا نه زد .

     اصلا هدفم از وبلاگ نویسی این نبود که احساسات بقیه رو جریحه دار کنم یا وبلاگم جایی باشه برا تنهایی بقیه ، می خواستم به خواننده های وبلاگم یه دید جدید بدم ، حواسشون رو به چیزای جدیدی جمع کنم که شاید قبل از این بهش فکر نکرده بودن ، یا بخندونمشون البته نه به هر قیمتی ، طوری بخندونمشون که بازم در پس اون خنده به یه چیزای جدید فکر کنن . یا خاطرات قشنگمو بگم . ولی فکر کردم می شه حرف عشقولانه زد و بازم یه چیز جدید به خواننده داد ، یه نگرش جدید ، یه حرف به در بخور ، مطمئن شدم که می شه . ولی بعد از کلی تلاش نافرجام دیدم از من بر نمی آد . با اینکه دور و وریام می گن یه وقتا ( فقط یه وقتا ) حرفای قشنگ می زنم ولی دیدم هیچ رقمه نمی تونم عشقی بنویسم . اینم که می تونم یه وقتا حرفای قشنگ عشقی بزنم یا جمله ی از کتابایی که خوندمه ، یا تو موقعیت به وجود می آد و جرقش می زنه و می گم ، ولی بهم ثابت شد نمی تونم اون موقعیت رو خودم ایجاد کنم و حرف قشنگ بزنم . یعنی گفتم و نوشتم ، ولی مخاطبم همگانی نبود ، قصه ی عشقی من شاید واسه بقیه و کسایی که میان اینجا چند خط می خونن و می رن هیچ قشنگی نداشته باشه ، یا حرفای تکراری باشن که خواننده ها توهمون کتابی که من خوندم خونده باشن . 

     ولی بازم تلاش کردم ، نوشتم ، ولی دیدم آخر قضیه خیلی خاکستری شد ، به خودم نچسبید . آدما کلا دوست دارن خاطرات قشنگشون رو هی با خودشون مرور کنن ، نه اونایی که دوست ندارن . وقتی یه پست خود منو یاد خاطرات بد می اندازه و وقتی از نوشته ها و گفته های خاکستری انقدر بدم می آد ، چرا خودم و خواننده ها رو عذاب بدم . اینجوری نمی شد ،  بعد نشستم فکر کردم ببینم ایراد کارم کجاست ؟ با وجود اینکه اصلا خوشم نمیاد بهم بگن ترسو دیدم ایراد کار همین کلمه است (( ترس )) . واقعا می ترسم عشقی بنویسم . و البته یه علت دیگم داشت ، من و فکر کنم یه عده ، پدیده هایی رو تو پستاشون می نویسن که یا هر روز بهش بر بخورن یا اگه یه بار بوده واسشون انقد قشنگ بوده که بخوان هی یادش بیوفتن و تازه واسه بقیه هم تعریف کنن ، یا انقد تلخ که به بقیه بگن تا مبادا واسه اونا پیش بیاد .  من دیدم که این پدیده واسه من دو بار پیش اومده ، که هیچ کدومش  رو دوست ندارم هی یادآوری کنم و واسه بقیه تعریف کنم . و شاید در اون لحظه خیلی تلخ بوده ، ولی زمان همه چیز رو عوض کرده ( حالا یا بدترش کرده یا بهتر ) ، شایدم همه ی اینا توجیهه ،  به هر حال ،  به قول ابی(( نشد که بشه واقعا ... ))

    با این حساب گفتم عاشقانه نوشتن رو هم به نتوانسته های خودم اضافه کنم که بشه سه تا : سوت زدن و گلاب بو روتون تف کردن و این . و به این نتیجه رسیدم  که مثل یه بچه ی خوب بشینم و همون رویه ی قبلی رو دنبال کنم و واسه علی و همه ی اونایی که عشقولانه و قشنگ می نویسم  آرزوی موفقیت کنم و ازشون بخوام ادامه بدبد که ما هم استفاده کنیم . و در پایان حالا یکی نیست بگه کی به تو ( من ) گفته عشقی بنویس ، اصلا می خوام صد سال سیاه پست نذاری ، چه برسه عشقی ، اصلا به بند کفش بچم که نمی تونی عشقی بنویسی ،  می خوام عاشق نشی هزار سال که به فکرت بذنه عشقی بنویسی . وااااااااااالا منم همینو می گم !



بی خیال صداقت ، عشق است سخاوت

 

نوشته شده توسط:بهروز تجلی

        اینجانب ، بهروز تجلی ( M2 ی سابق ) اعتراف می کنم که صداقت در زندگی هیچ ، که نه ، اندک کاربردی داشته که اون هم قابل چشم پوشی است . البته هر قاعده ی کلی شامل چند استثنا هم هست . خدای نکرده منظور این پست دوستان عزیز تر از جانم ، همان ها که سهراب می گوید(( بهتر از آب روانند))  و حقا که اینگونه است ، نیست . نمی دانم منظورم چه کسانی هستند و اگر هم بدانم جزو اولین دفعاتی است که نمی گویم . نمی دانم چرا ، این چه قانون گندی است .  به هرکس گفتیم دوستش داریم ، دوستمان نداشت . به هر کس راست گفتیم ، به ما دروغ گفت . به هر کس حال دادیم ( معنای عام حال دادن منظور است ) ، حالمان را گرفت . چرا آنچه در بچگی در تلویزیون و سینما می دیدیم که پسری از روزنه ی  پنجره ی باز به دختر محبوبش می اندیشد ، و از قضا و طبق آن ضرب المثل کذایی (( دل به دل را داره ))  دختر نیز به همان پسر . اما در دنیای ما که شاید دیگر دنیای کودکی نیست ، ما از پنجره  به هرکه بیندیشیم او یا خواب است یا به هرچه یا هرکه بیندیشد ما نیستیم .

     سوزش اینجاست که هر وقت از دل و جان مایه گذاشتیم ، نتیجه عکس دریافت کردیم که اگر از جان و دل نبود ملالی نبود . هرقت به خیال خام خود کاری کردیم که مو لای درزش نفوذ نکند ، همان کار تبدیل به یک اشتباه محض شد و مانند تف سر بالا برگشت به صورت خودمان . پدرم مثالی می زند ، می گوید روی یک رو میزی سفید سفید تمیز یک لکه ی سیاه خیلی نمایان است . حمل بر خود ستانی نباشد ولی متاسفانه یا خوشبختانه ، من همواره آن رو میزی سفید بودم که یک لکه ی سیاه لعنتی همیشه مرا چزاند ( اگر املائش اینگونه نیست ، به بزرگواری خود و سواد کم این بنده بپذیرید ) . به قول خودم کاش من یک رومیزی سیاه کثیف بودم که هزاران لکه ی سیاه و چرک من را کسی نمی دید یا اگر می دید به به و چه چه کنان از کنارش می گذشت .

       در پایان و با قلبی مالامال از غم و اندوه ، به قول پیر جماران جام زهر نوشیده و ضمن تبریک به آنان که سخاوت دارند و سخاوتمندان را می شناسند  ، میلاد کثیف بهروز تجلی را تسلیت عرض می نمایم . نشد که دستور دوستان عزیز و هنرمند گروه (( کیوسک )) را رعایت کنیم که می گفتند : منم باید عوض بشم ، دوره ی غم تمومه !

*همواره از پست های خاکستری این چنینی متنفر بودم و هستم . ولی در توجیه نام بهروز تجلی به ناچار این پست را نوشتم . باشد که آخرین پست خاکستری این وبلاگ باشد . آمییین



به پرسش های بی پاسخ رسیدن !

 

نوشته شده توسط:بهروز تجلی

       من کلا آدمی هستم که زیاد فکر می کنم و تا یه قضیه ای رو پیش خودم تجزیه و تحلیل نکنم و به نتیجه ی منطقی نرسم ول کن نیستم . یه وقتا تو این فکر کردنا به یه نتایجی می رسم که می تونه دنیا رو متحول کنه ، نتایجی که می شه ساعت ها راجع بهش بحث کرد . اما یه سری سوال هست که نتونستم جواب بدم ، نتونستم تحلیلش کنم و این قضیه کلافم می کنه . چند تا از این سوالارو که یادم هست می نویسم ، شما هم اگه از سوالای این تیپی که به جوابش نرسیدین دارین بنویسین تا با هم فکر کنیم بلکه به جواب رسیدیم .

1.مهمترین سوال که خوابو از چشم من ربود ، شرمنده که این یه مورد و نمی تونم با همتون به شورو مشورت بذارم ، تو بقیه ی موارد ازتون کمک می گیرم . و حالا این سوال : علی نوروزی ! خداوکیلی ، للهی ، مردو مردونه ، وجدانا ، اون روز ........... منظور ............ از ..........یه ......... س ................................ق.................................... بگن ، دقیقا چی بود ؟

2.اون خانومه تو اون رستورانه چی کار می کرد ؟ ( شاید این سوالم همتون نتونین جواب بدین ، از سوال بعد دیگه همه شریکیم )

3.چرا تو منوی ساندویچی بیژن ، ساندویچی به نام (( افشار داگ)) وجود داره ؟

4.اصلا (( افشار داگ)) دقیقا یعنی چی ؟

5.چرا آدمای دورو بر حمید جون ، همه به نحوی از انحا به هم مرتبطند ؟ کلا آدم جدیدی وارد زندگیش نمی شه ، همشون قبلا باهاش آشنا بودند یا اگه به طریقی که با هم آشنا شدن ، آشنا نمی شدن ، بالاخره جور دیگه با هم آشنا می شدن (امیدوارم منظورمو رسونده باشم ) .

6. همیشه فکر می کنم روزی که من می میرم ، یا روز خاک سپاریم ، بارون میاد . به نظر شما می آد ؟ ( البته جنس این سوال کمی متفاوت بود ، یه جورایی پیش بینی بود .)

7.به عنوان سوال آخر می خوام یه سوال مهم و اساسی و کلی رو مطرح کنم که تو تمام مراحل زندگی  کمکتون کنه . همیشه قبل از هر کاری از خودتون بپرسین که چی ؟ یه وقتا من یه کاری کردم و بعدش که خواستم به این سوال جواب بدم ، هرگز نتونستم !

  



دلنشین تر از لالایی مادر !

 

نوشته شده توسط:بهروز تجلی

            تو زندگیمون صداهای زیادی وجود دارن که دوسشون داریم . از اون زمان بچگی که من یادم نمیاد ولی میگن صدای لالایی مادر بزرگم رو دوست داشتم ، تاحالا که بزرگتر شدیم و دیگه کارمون از لالایی گذشته بازم صدای مادر رو خیلی دوست داریم و یه وقتا هیچ صدایی نمی تونه جاشو بگیره . از اینا گذشته ، صدای خواننده ای که دوسش داریم یه وقتا خیلی می چسبه و از جمله صداهاییه که دوست داریم . تازه یه عده که البته من جزوشون نیستم ، عاشق صدای پرنده هان و از صدای خوندن قناری لذت می برن یا اینکه مثلا با صدای گنجشک یا کفتر از خواب ییدار حسابی کیفورشون می کنه ! یا صدای صحبت یکی که دوسش دارین حتی اگه فقط حرف بزنه .

         اما اینجا می خوام از یه سری صداهای خاص صحبت کنم که شاید;از لذت شنیدنش محروم مونده باشین . منم تازگی بهشون دقت کردم . صداهاییکه در حالت عادی هیچ حسی رو منتقل نمی کنن ولی یه وقتا تبدیل به بهترین صدای دنیا می شن !برای اینکه این صدا ها رو درک کنید نیاز به استفاده از قوه ی تخیلتون دارید . تصور کنید تو استگاه مترو منتظر واستادین و به شدت دیرتون شده ، امتحان دارین یا یه قرار مهم ، صندلی هم گیرتون نیومده که بشینین و سرپایید . دست و دلتون هم به کتاب خوندن و اینجور بهره برداریهای مفید از زمان نمی ره ! به چهره ی آدمایی که دوروبرتونن نگاه می کنید بدون اینکه هیچ حسی نسبت بهشون داشته باشید . حالا تو همین گیر و داره که ییهو یه لرزش خفیف رو احساس می کنید و کم کم این لرزش با صدای مهیب قطار نجات بخش تو از این وضعیت لعنتی همراه می شه ! آآآی جونم که چقد این لحظه رو دوست دارم . لذت وقتی بیشتر می شه که صدای بوق قطار بیاد و وقتی به اوج می رسه که دو تا بوق کوتاه می زنه به نشانه ی اینکه در می خواد باز شه و تو بری توش و برسی به همون جا که می خوای !

          اما این صدایی که می خوام الان بگم صدای عجیب غریبیه ،هستن کسایی که ;تو لحظه ی شنیدن این صدا اشک ریختن ! دل بدین که می خوام ببرمتون تو یه حال روحانی ! به شدت مدرورین ( اسم فاعلول ، به معنای بسیار ادرار دار ) چنان که همه چیز پیش چشمتون رنگشو از دست داده و فقط زردیه که دیده می شه و دیگر هیچ ... ! حالا تو این وضعیت وخیم تو صف توالت عمومی انتظار می کشید که نوبتتون بشه ! وای که چه لحظات سخت و پر اضطرابیه ! بیتابی تو چشم همه ی هم نوعانتون موج می زنه ! تو این بهبوهه ی زرد رنگ ، چه صدایی دلنشین تر از صدای سیفون توالت مورد نظر که بدین معناست که کار طرف تموم شده و نوبت شماست . و امان از اون لحظه ی شیرین که صدای باز شدن قفل ضمخت در توالت می آد و;این دروازه ی رهایی به روی شما گشوده می شه !

        درسته که این صدا بسیار کوتاهه ولی لذتی درش نهفتست که تو ساعت ها موسیقی نمی شه یافت !  البته برای تجربه ی این صداها باید یه کم اضطراب رو به جون بخرید و ریسک کنید ولی به شنیدنش می ارزه ! مطمئن باشید



آنچه خود جوشد ، آنچه جوشانندش !

 

نوشته شده توسط:بهروز تجلی

      هر کدوم از ما در طول روز و شب کارای خودجوش زیادی انجام میدیم . اما تازگی چیزی که مد شده راهپیمایی خود جوشه که داره کم کم تبدیل به خاله خاله بازی میشه. در ذیل به ذکر چند مورد از مشخصات بارز راهپیمایی های خودجوش این اواخر می پردازیم : 

-جواز راهپیمایی و جوشش مردم صادر شده است و خودجوشی به هیچ عنوان منع قانونی ندارد .

 -از یک هفته قبل از راهپیمایی رادیو ، تلویزیون و همه ی رسانه های ارتباط جمعی تبلیغ می کنن که فلان روز و فلان جا و فلان ساعت مردم قراره به جوش بیان .

-مدارس و ادارات و کلاسای دانشگاه تعطیل میکنن که برن و همگی به جوش بیان دور هم .

-اس ام اس ها بازند .

-هیج گونه مزاحمتی برای راهپیمایی کنندگان خودجوش ایجاد نخواهد شد . شاید این تنها تضمینی باشد که خللی در آن وارد نشده است

-اگه به جوش نیای ، حالا به هر دلیل یا حال نداری یا وقت نداری یا اینکه کلا آدم دیرجوشی هستی ، خلاصه کاری نداریم اگه جوش نیای از جمعی که جوش اومدن طرد می شی .

-به مزد این خودجوشی جمعی ، کلی ساندیس و کیک و غذا و ... میدن به خودجوشندگان که حال کنن و بدونن که چه خوبه که آدم خودش به جوش بیاد نه این و اون به جوشش بیارن

-تعداد نه چندان زیادی کفن بیم مرئم پخش می شود تا جای کفن پوشان خودجوش هم خالی نباشد .

 –در تمام طول این راهپیمایی های خود جوش دوربین تلویزیون لحظه ای خودجوشندگان رو تنها نمیذاره و مستقیم این عمل خود جوش رو تو چشم اون دیر جوشای بد و مستکبرین بی ادب میکنه .

-کلی پلاکارد هم به طور خود جوش خودشونو به این جوشش رسوندن که در دست خودجوشندگان قرار بگیرن تا دوربین شاهد این شعارهایی که بازم به طور خودجوش روی این پلاکارد ها نقش بسته باشه تا باز چشم اون دسته ای که در بالا ذکر شد در بیاد .

-بلندگویی ، نه بلند گوهایی هم خودشونو به این راهپیمایی رسوندن تا شعارهای مردم کاملا خودجوش باشه و از طرف خاصی رهبری نشه و منظور خاصی رو که عده ای دنبالشن نرسونه .

-عده ی کارگر هم که به جوش اومدن از یک هفته قبل از خودجوشی عظیم به محل جوشش میان و داربست میزنن که بنرنصب کنن . (نکته اینکه بنرها از قبل آماده شدن ، حالا طراح کی بوده که از این راهپیمایی خبر داشته الله و اعلم )

- علاوه بر چند صدهزار دوربینی که روی زمین شاهد این راهپیمایی خود جوش هستن ، چند ده هلیکوپتر هم به پرواز در میان که عظمت این جوشش رو حتی عظیم تر از آنچه هست نشون بدن .

-تا یک سال و چند ماه و اندی روز بعد این عمل خودجوش رو به نمایش میذارن و مورد تجزیه و تحلیل قرار میدن که واقعا این چی بود که ملت رو به جوش آورد ؟کیک و ساندیسای ما که نبود پس کی و چی بود ؟

-با تمام شرایطی که میذارن تا ملت به جوش بیان ، عده ی نه چندان زیادی به جوش میان که با انواع و اقسام طرفندها خیلی زیاد به نظر برسن و مستقیم به چشم مزدوران و عناصر خود فروخته ای که به طور غیر خود جوش و به تحریک غرب و شرق در تمام مناسبت ها راهپیمایی  میکنن فرو برن که انشا ال... چشمشون از حدقه در بیاد .

      خوب حالا که با یک راهپیمایی کاملا خود جوش آشنا شدین ، به ذکر چند مورد از مشخصات راهپیمایی های از قبل تایین شده و با دخالت عناصر مزدور میپردازیم که تعداد کمی از مردم فریب خورده ( قریب چند میلیون ) در اون حاضر میشن :

-مردم ظرف چند ساعت تصمیم میگیرن که فلان روز و فلان ساعت و فلان جا دور هم جمع شن .

-به محض گرفتن تصمیم اس ام اس ها قطع میشود و دسترسی به اینترنت محال .

-تمام رسانه های جمعی هیچ خبری که مبنی بر تجمع این عده ی اندک نمیدهند هیچ ، کلا وجود این عده را منکر میشود .

-هرگونه  تجمع بیش از دو نفر در شعاع هزار متری منطقه ای که مشکوک بنماید ممنوع می شود ، چه برسد به راهپیمایی و تجمع ملیونی .

-چندین و چند فقره مرد قوی هیکل با چند فروند موتور بسیار سنگین ایستاده اند و نفس کش می طلبند تا به محض هرگونه تجمع اقدام ضربتی را لحاظ کنند .

-چند خودرو تهیه و تدارک دیده شده تا تظاهرات کنندگان را زیر کند .

-چند نفر( قوی هیکلانی که موتور ندارند ) مسئول میشوند که تظاهرات کنندگان را از بالای پل به پایین پرتاب کنند .

-جای کیک و ساندیس ، باطوم و چوب برای پذیرایی مهیا شده است .

-خلاصه با تمام این تفاسیر چند میلیون از مردم جمع میشوند گرد هم و راهپیمایی آرامی را آغاز میکنند .

-اقدام ضربتی لازم لحاظ میشود .

-ماشین ها از روی مردم رد میشوند.

-مردم از بالای پل به پایین پرتاب میشوند .

-از مردم پذیرایی می شود، با باطوم و چوب.

-مردم مقاومت میکنند و علا رغم این همه محبت ، به مسیر خود و تظاهرات آرام خود ادامه می دهند .

-خبری از پلاکارد و بنر نیست چون  این تظاهرات خود جوش نیست . فقط یک پارچه ی سبز چند سانتی دیده میشود که وجه مشترک تظاهرات کنندگان است و دور مچشان بسته اند .

-آن چند مرد قوی با موتور و آن چند مرد قوی بی موتور که خود را ناکام میبینند به سراغ موتور ها و سطل آشغال ها میروند و آنها را آتش میزنند تا دوربین هایی که وجود مردم را انکار می کردند این آتش را گردن عده ی اندکی اغتشاشگر بیندازند تا دل آن عده ی خود جوشنده مالامال از غم و اندوه شود تا بلکه به جوش بیایند . ( توجه ، آن افراد قوی هیکل به هیچ وجه اغتشاشگر نیستند بلکه حافظ امنیت و جان و مال مردم هستند و مراد از اغتشاشگر در رادیو و تلویزیون همان عده ی اندکی هستند که به طور غیر خودجوش دور هم جمع شده اند )

-حالا موتور که مالشان است ، حال کرده اند آتش بزنند ، یکی بهترشو می خرند . به ما چه ! اما بعد موتورها نوبت ماشین و خونه ی  مردم است ، در این مرحله اصلا با جوشش کاری ندارند ، کلا شیشه ی ماشین و خونه ی خودجوشندگان و هم دگرجوشندگان را میشکونند . واااااااااااالا

- این عده ی اندک و فریب خورده به آرامی حرکت می کنند و بدون بلند گو و وسیله ای که صدا تولید کند شعارهای هماهنگ می دهند . عجیبه هاااااااا !

-این عده ی اندک ، یعنی همان چند میلیون ، به منزل بر میگردند به این امید که حالا درسته که وجود ما از اساس انکار شد ولی حرفمان را زدیم .

-همه ی این اتفاقات در مجموعه ی طنز 20:30 که هر شب به استثنا ایام تعطیل از شبکه ی دو پخش می شود در حد چند دقیقه بیان میشود .

      بله ، این بود مشخصات یک خودجوشی و یک دگر جوشی ! فکر کنم تنها وجه مشترک این باشد که اگر به هر طریقی خود جوش یا دگر جوش باشی ، از دسته ی دیگر طرد میشی !

     اما نکته ی حائز اهمیت اینجاست که به جرات می توان گفت این عده ی قوی هیکل که حالا یا موتور دارند یا ندارند ، مجهول الهویه ترین افراد روی کره ی زمین اند . عجیبه ، این افراد که به نوعی از زمان ترور نافرجام سعید حجاریان تحت پیگردن که قریب 10 سال ازش میگذره ، کاملا مسلح اند و انقد درشت هیکلند و مو دارند ( در همه جا ) که شناساییشون خیلی راحته ، ولی پیداشون نمی شه کرد . اینم عجیبه هااااااااااا ! این دستگاه اطلاعاتی که ادعا داره شهرام مادر مرده رو تو دبی دستگیر کرده ، و ثابت کرده که یه کسی مثل فریدون فرخزاد رو اگه بخواد حتی تو آلمانم میتونه بکشه ، عجیبه که نمیتونه این عده که کم هم نیستن گویا ، رو شناسایی کنه !  حالا اگه بشناسه و کاری نکنه ، اون یه بحث دیگس ...



اینجا ایران است .

 

نوشته شده توسط:بهروز تجلی

       اینجا ایران است ، صدای من را ازتهران ، از پایتخت می شنوید . پایتخت جمهوری اسلامی ایران . جمهوری که قریب به سی  سال از عمرش می گذرد ، اسلامی که هزاروچهارصد سال  از آن می گذرد و ایرانی که ... از قبل از اسلام بوده وهست . اما چه چیز این سه واژه را به هم نزدیک کرد تا جمهوری اسلامی ایران به وجود آید ؟ مگر برای جواب باید به دنبال لغتی جز ((اتحاد)) گشت ! مگر اتحاد ایران و ایرانی نبود که بر آن شد که شاه و نظام شاهنشاهی را کنار بزند و به ایران کهن ، ایرانی که بود و خواهد بود ،  رنگ و بوی جمهوریت بدهد و نسیم اسلام بدمد .  مگرجز این است که اتحاد مردم را بر آن داشت که با هیچ مقابل رژیم بعث عراق که گستاخانه قصد ریشه کن کردن جمهوری اسلامی ایران را داشت بایستند و جان بدهند تا مبادا که جمهوری از اسلام و جمهوری اسلامی از ایران جدا شود . این معنای اتحاد است . اتحاد وقتی معنی میشود که زنی در بحبوحه انقلاب در خانه اش را باز می گذارد تا مردم فراری از توپ و تانک و عاصی از ظلم و ستم به خانه اش پناه ببرند ، یا پیر زنی که آه در بساط ندارد ، با دستانی که از کهولت سن می لرزند ژاکتی می بافد تا به رزمنده ی خط مقدم هدیه کند تا دمش گرمی بخش جان رزمنده ها باشد در سرمای جنگ . 

     آری ، اینجا ایران است و صدای من را از تهران می شنوید .  اما آنچه این روزها یافت می نشود اتحاد است .  بوی اتحاد را چندیست که استشمام نمی کنم ، رنگش را نمی بینم و صدایش را نمی شنوم . از آن روز که ایرانی به جان هموطنش افتاد ، از آن روز که  بلند گوی نماز جمعه اصرار داشت آمریکا و انگلیس را به مرگ محکوم کند ، اما خیل عظیم  جمعیت مرگ را برای  روسیه و چین می خواست ، از آن سیزده آبانی که نه آمریکا از اتحاد ما ترسید نه انگلیس و فقط این خود ما بودیم که از نفاق و تفرقه مان ترسیدیم . از آن شانزده آذری که به جنگ و جدل کشید و دو روز بعد بهانه ای یافتند ، فریاد سر دادند که ای واااااای ، حتک حرمت به امام !! که به امام توهین کرد ؟ روح امام را بیش از این میازارید ! او هم از دیدن این همه تفرقه بیزار است !  این هم از عاشورا که دیدید و دیدم آنچه گذشت .

       اینجا تهران است ، ولی دیگر خبری از درهای باز خانه ها برای پناه بردن نیست ، پیرزنی نیست که ژاکت ببافد و مرحمی بر زخم ها نیست . گوش شنوایی نیست که صدای اعتراض و آه ناله ها را بشنود . پس عجب نیست وقتی که گوش شنوا و فرشته ی نجات مردم ایران می شوند بی بی سی و صدای آمریکا . در تهران امروز تو یا اینوری هستی که اگر هستی  منفور آنطرفی ها هستی ، و اگر آنطرفی هستی ، ملعون اینطرفی ها ، و دیگر هیچ ! این تقسیم بندی همه جای این شهر هم هست ، از جنوب تا شمال ، از ورزشکار تا هنرمند ، از کارمند تا بازاری !

       نمی دانم ، این وضع تا کی ادامه دارد . آنچه می دانم این است که این شرایط را دوست ندارم . ایران را اینطور دیدن برایم جز رنج و عذاب نیست !  نمی خواهم هم وطنم را به جهل و نادانی متهم کنم ! دوست ندارم حوصله ی شنیدن حرف هم وطنم را نداشته باشم . اما چه کنم که اینطور شدم . از اینکه اولین شناسه ی هر فرد در ذهنم یک نام که یا احمدی نژاد است یا موسوی باشد بدم می آید . نمی دانم ما را چه شده است اما می دانم ایرانم این گونه نبود . ایرانی که من می شناختم متحد بود ، یک دل بود نه این چنین از هم گسیخته .

 بله ، اینجا هنوز ایران است ...



  • تعداد کل صفحات:2 
  • 1  
  • 2