تبلیغات
قاصدک - خاطرات من 2

قاصدک

روان نویسها معمولا روان نمی نویسند

 

خاطرات من 2

 

نوشته شده توسط:بهروز تجلی

روز- خارجی – خیابان

      رانندگی می کردم ، برادر و دخترعمه و پسرعمه که سنشان روی هم به 20 نمی رسد عقب نشسته بودند و عمه هم با حفظ سمت به عنوان عمه ، کمک راننده بود . اتوبان بسیج را به سمت جنوب می رفتم تا بچه ها را به شهر بازی برسانم . متوجه راننده ی پراید بی تابی شدم که پشت سر من بود و با وجود ترافیک روان اتوبان مکررا بوق می زد و نور بالا می داد که راه را برای او باز کنم ، علی رغم میل باطنی ام که معمولا به همه راه می دهم نمی توانستم راه را برای او خالی کنم ولی او همچنان در تکاپوی گذشتن از من بود . از آینه چهره ی او را می دیدم ، پیراهنی خاکستری به تن داشت و مثل کارمندی ساده لباس پوشیده بود و ریش کوتاهی داشت . برادرم به عقب برگشت و او را دید و متوجه شدم بی خیال گذشتن از من شد و مشغول در آوردن شکلک های عجیب و غریب برای برادرم شد . به قیافه اش نمی خورد دارای این روحیه ی لطیف باشد . علی ( برادرم ) خوشش آمد و صدرا ( پسرعمه ) را صدا زد و دوتایی با آن مرد سرگرم شدند و آن مرد هم از بوق و چراغ زدن دست برداشت . لحظه ای حواسم از آینه پرت شد که شنیدم علی گفت : (( پلیسه ! )) آینه را نگاه کردم و چیزی شبیه بی سیم را دستش دیدم که نشان بچه ها می داد و به طریق خودش با آنها ارتباط برقرار کرده بود .  اندکی گذشت و ترافیک کاملا سنگین شده بود و متوقف شده بودیم . مرد را دیدم که نمی دانم برای چه ، شاید برای شاد کردن بچه ها ، یا به رخ کشیدن چیزی که نمی دانم دقیقا چه بود ، یا هشدار دادن به من که اگر راه ندهم چه بلایی سرم می آورد ، یا هرچیز دیگری ، یک دستبند را درآورد و جلوی نگاه بچه ها در هوا تاب می داد . خنده ی کوتاهی کردم و تحیر و تعجب علی و صدرا را نظاره گر بودم . حلما ( دخترعمه ) هم به آنها ملحق شد . علی با دستان کوچکش اسلحه ای ، مثل آنها که در هر لحظه از کودکی برای بازی با هم می ساختیم ) ساخت و به طرف او نشانه گرفت و با دهنش صدا و حالتی شبیه شلیک در آورد . آینه را می دیدم و ماشین اندک اندک به جلو می رفت . پیش خودم گفتم الان از کاپوت ماشین او یک اسلحه ی فوق سنگین بیرون می آید و به من شلیک می کند ، یا ماشینش موتور جت در می آورد و بر فراز ترافیک پرواز می کند و می رود . در همین اوهام بودم که دیدم یک اسلحه در دست آن مرد که حالا کاملا مرموز بود ، نه یک کارمند ساده ، است و به بچه ها نشان می دهد و کیفور می شود و می خندد و بچه ها هم خنده ای مشتاقانه می کنند و چون پلیس برای آنها بسیار محبوب است ، یا شاید تصور آنها از پلیس همانی است که شبها بیدار است و با دشمنا می جنگد در حالیکه ما خواب خوش میبینیم ، لحظه لحظه بر علاقه ی آنها به او افزوده می شد . ولی قطعا تصور من از پلیس آن چیزی نیست که آنها متصورند ، من پلیس هایی می شناسم که شبا می خوابند و خواب را از بقیه می گیرند ، با دشمنا متحد می شوند و با دوستان می جنگند و کافی است از میمیک صورت تو خوششان نیاید تا تو را روانه ی بازداشتگاه کنند یا ماشین را مصادره کنند چون حدس زده اند نیتت این است که برای نوامیس مزاحمت ایجاد کنی ! یا هرکس که اسلحه دارد اصلا پلیس نیست ، شاید تروریستی وابسته به گروهک عبدالمالک ریگی باشد ! این شد که این بار کاملا به میل باطنی و ظاهری و قلبی و روحی و با قلدری لاین سمت راست را گرفتم تا او برود و با دشمنان بجنگد ، شاید از جنگیدن با من منصرف شود . آنقدر آرام رفتم که چند ماشین از او فاصله بگیر و مدام از بچه ها ناسزا می شنیدم که چرا او رفت ، یا چرا از او جلو نمی زنی ؟ ولی آدم که عقلش را دست بچه نمی دهد ! و مهلت ندادم که بقیه ی آلات قتاله یا اسلحه ها و شاید وسیله های شکنجه که با خود حمل می کند را دربیاورد و به ما نشان دهد . 

شب – داخلی – رستوران

     با دوستانم به رستوران کندو واقع در خیابان رشید تهرانپارس رفته بودیم . از ابتدا که رفتیم دو خانمی که میز بغلی ما را اشغال کرده بودند توجه ما را جلب کردند ، البته تنها نبودند و دو سبیل کلفت همراه آنها بودند ( البته سبیل نداشتند ، منظورم اینه که مرد بودن ) اما به هر حال توجه آدم گاهی به جایی جلب می شود که شاید نباید جلب شود . به هرحال ! خیلی سنگین و رنگین رفتار می کردند و مشخص بود اولین قرارآشنایی آن دو با آن دوتا سبیل کلفت بی سبیل بود . غذا را سفارش دادیم و سعی کردیم طوری وانمود کنیم که انگار توجه ما به هیچ جهتی و به هیچ شخص خاصی جلب نیست . من رفتم به دستشویی تا دستم را بشویم ! وقتی از میز چند قدمی دور شدم متوجه شدم که آن دو خانم هم به دنبال من به راه افتادند . شیطان را لعنت کردم و به راه خودم ادامه دادم اما وقتی موقعیت دستشویی کندو یادم آمد که مرز خاصی بین زن و مرد ندارد به نحوی شاید مجددا شیطان را فراخواندم و حضور او را احساس کردم . دیگر او را لعنت نکردم ! خیلی طبیعی شیرآب را باز کردم انگار نه انگار که شیطانی هست و در گوش من زمزمه می کند ، البته خیلی هم شیطان بدی نبود و رعایت حالم را می کرد . آن دو خانم آمدند و یک باره زدند زیر خنده !  یکی از آنها گفت پسره ی اسکل ! آن یکی گفت شام و بخوریم و بپیچونیمشون ، اصلا این کاره نیستند بابا ! ( حالا چه کاره باید می بودند نمی دانم ! ) بعد دیدم شیطان خودش فرار کرد و باعث شد من هم به سرعت بگریزم تا هرچه سریعتر این قضیه را نه به آن دو سبیل کلفت بی سبیل خاک بر سر و بدبخت ، که به گوش دوستانم برسانم . وقتی چند قدم از آنها دور شدم صدای باد گلویی از پشت سرم شنیدم که از هیچ سبیل کلفتی نشنیده بودم و سعی کردم به خودم بقبولانم که آن صدا از گلوی هیچ کدام آن دو خانم نبوده ، ولی کس دیگری آنجا نبود ، این صدا هم با این قدرت از یک مونث بر نمی آمد ، بی خیال شدم و به جمع دوستانم پیوستم و ضمن تعریف کردن این قضیه ، شامم را خوردم و خدا رو شکر کردم که سبیل کلفت نیستم وعدای سبیل کلفت ها را هم در نمی آورم و با هیچ اوناثی قرار این چنینی نداشته ام !

 



Do compression socks help with Achilles tendonitis?
یکشنبه 15 مرداد 1396 11:38 ب.ظ
Wonderful blog! Do you have any helpful hints for aspiring writers?
I'm hoping to start my own website soon but I'm a little lost on everything.
Would you suggest starting with a free platform like Wordpress or
go for a paid option? There are so many choices out there that I'm completely overwhelmed ..
Any tips? Thanks!
What causes pain in the back of the heel?
جمعه 13 مرداد 1396 03:11 ب.ظ
Hi! Do you use Twitter? I'd like to follow you if that would
be okay. I'm undoubtedly enjoying your blog and look forward to new updates.
michael4nelson6.soup.io
سه شنبه 27 تیر 1396 08:17 ب.ظ
I do believe all of the ideas you've offered on your post.

They are very convincing and will definitely work.
Nonetheless, the posts are very short for novices. Could you please prolong them
a bit from next time? Thank you for the post.
foot pain ball
سه شنبه 20 تیر 1396 11:20 ب.ظ
Inspiring story there. What occurred after?

Good luck!
manicure
شنبه 2 اردیبهشت 1396 09:19 ق.ظ
Hi would you mind letting me know which web host you're
utilizing? I've loaded your blog in 3 completely different web browsers and I must say this blog loads a lot faster then most.
Can you recommend a good web hosting provider at a fair price?
Cheers, I appreciate it!
ali norouzi
جمعه 1 مرداد 1389 10:36 ق.ظ
vaaaaaaaaaaaaaaalaaaaaaaaaaaaaaaaaaa
jezzz0vezzz
چهارشنبه 30 تیر 1389 10:39 ب.ظ
اون قبلی من بودم ولی ناغافل سند شد، یه چیز دیگه هم میخواستم بگم
این اقا پلیسه با ماشین شخصی واسه چی یک ساعت واسه تو چراغ زده پیش خودش چه فکری کرده؟
یه لطفی بکب این داداشتو یه چند ساعتی کرایه بده بعضی وقتا به درد می خوره واسه منحرف کردن حواس اقا پلیسه مهربان و وظیفه شناس!
چهارشنبه 30 تیر 1389 10:36 ب.ظ
این دهن نگینو باید طلا گرفت!
تجربیاتت داره سرریز میشه ها حولستئ جمع کن!
نگین
چهارشنبه 30 تیر 1389 09:23 ب.ظ
میبینم که روز به روز تواناییت بیشتر میشه تازه تجربتم که داره افزایش پیدا میکنه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر